امشب از اون شباست
که
اونی که باید باشه
نیست
کاش میشد... اووم... میشد ی مجسمه ساخت که حرف بزنه
اوووم.. اگه میشد.. خیلی شیطون میساختمش... وروجک.. با ی لبخند قشنگ.. از اینا که همش خرابکاری میکنن و اخر سر چشاشونو گرد میکنن و تو باید بری گند کاریاشونو درس کنی
آخ آخ آخ انقد وراج میساختمش
البته نرم و سفید و کوچولو
خخخ
ولی خب خیلی شیططططططططووووون میساختمشششش
ششرررررر و شیططططططططططون که دمار از روزگارم در بیاره
والا به خودا
چه معنی داره زندگی انقد ساکت باشه
منم که زودی حوصلم سر میره
کاش نخودیم حرف میزد... خخخ.. با اون روسریش
اوووم.. اینو نباید میگفتم؟؟؟
آخ آخ آخ.. به قول بعضیا.. نچ نچ نچ
خلاصه... امشب از اون شباست که.... صب باید بررررم شهرررکرررد
وااااییییی.. نه خدددددا.. کی حال داره صب بیدار بشه
میخام بچسبم به پتو... عاشق پتوام
.....
اوم.. ی چیزای الکی ایی تو ذهنم میگه دکترا بخونم... فعلا در حد شایعست...
ولی داره وسوسم میکنه.... ژوووووووووون... من عاشق وسوسممممم
خخخخخ
نه به اون موقع که موخاستم ارشد انصراف بدم
نه به حالا که موخام دکترا بخونم
خودمم نمیدونم چمه... خخ
فک کنم اسهال دارم.....
مال لواشکاست.. با الوچه ترشاااا.... اوووم... پاستیلا....
یا شایدم مال نون کپک زده است... خخخخخ.. بیق بیق بیق
خلاصه.. تو فک کن من دکترا بخونم
به جون خودت این مملکت دیگه جای زندگی نیست
فرررررراااااااااااااااارررررررر
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور