حال این روز هایمان عجیب است
چه تابستان سردیست
تو به دنبال من می ایی
حنجره ی خسته ام
دگر نای گفتن این قصه را ندارد
اندکی سکوت میخاهم
اندکی رها شدن
اندکی مردن در خیال و باز از نو برای تو جان دادن
مگر میشود با تو غریبه بود؟
میدانم تو هم بیتابی
این همان تابستانی است که برایم بارها و بارها
سروده ایی
راستی؟
هنوز هم بالهای خیالت گشوده میشود
هنوز هم در اسمان ابی رویاها
بانگ شادمانی سر میدهی؟
از غریبه برای من
نه نام ماند و نه آوازه
فقط غربت ماند و تنهاییی
از شکوه ان اتش
فقط خاکستر ماند
که گهداری باد مرا با خود به این سو و ان سو میبرد
پخش میشوم در اسمان
"آری" هنوز هم میتوانم پرواز کنم
بدون هیچ ردی،بدون بال
پخش میشوم در تمام اسمان و دنیا را تسخیر میکنم
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور