خرید بک لینک

حال این روز هایمان عجیب است

چه تابستان سردیست

تو به دنبال من می ایی

حنجره ی خسته ام

دگر نای گفتن این قصه را ندارد

اندکی سکوت میخاهم

اندکی رها شدن

اندکی مردن در خیال و باز از نو برای تو جان دادن

مگر میشود با تو غریبه بود؟

میدانم تو هم بیتابی

این همان تابستانی است که برایم بارها و بارها

سروده ایی

راستی؟

هنوز هم بالهای خیالت گشوده میشود

هنوز هم در اسمان ابی رویاها

بانگ شادمانی سر میدهی؟

از غریبه برای من

نه نام ماند و نه آوازه

فقط غربت ماند و تنهاییی

از شکوه ان اتش

فقط خاکستر ماند

که گهداری باد مرا با خود به این سو و ان سو میبرد

پخش میشوم در اسمان

"آری" هنوز هم میتوانم پرواز کنم

بدون هیچ ردی،بدون بال

پخش میشوم در تمام اسمان و دنیا را تسخیر میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ ساعت 15:16 توسط غریبه

برچسب: نویسنده: آریا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:00

صفحه بندی